ویکی رضوی

تجربیات،آموزش ها، مطالب جالب، دل نوشته ها و کلی مطالب جالب از عبداله رضوی

ویکی رضوی

تجربیات،آموزش ها، مطالب جالب، دل نوشته ها و کلی مطالب جالب از عبداله رضوی

خوش آمدید ..... لطفاً در صورت کپی برداری، منبع و آدرس این وبلاگ ذکر شود ..... تمامی پست های زیر شاخه "بهترین ها" همواره آپدیت خواهند شد ..... در وبلاگ "ویکی رضوی" سعی شده بهترین مطالب پست بشه و حدالعمکان از کپی برداری های معمول خودداری بشه
فا تولز - ابزار رایگان وبمسترساخت حرفه ای کد متن متحرک
ویکی رضوی

سلام. عبداله رضوی هستم. این وبلاگ جاییست برای همه چیز! همه ی چیزهای خوب...

بایگانی
نویسندگان
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاعران» ثبت شده است

میر فخرالدین محمود بن امیر یمین‌الدین طغرایی مستوفی بیهقی فریومدی، مشهور و متخلص به «ابن یمین» یکی از شاعران ایران در سده هشتم هجری است.

آن کس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند
آن کس که بداند و نداند که بداند
با کوزه آب است ولی تشنه بماند
آن کس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آن کس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند


یک روایت دیگر:

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند!

آن کس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند!

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند!

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند!

عبداله رضوی

"از میزودی شرمق حلفی"
معروف به "صاف"


شعر در وصف حادثه:

از درد سر بُگداختم
لُپ چون گلاب انداختم
قِرقِرخَرک پرداختم
از صمغ گوشم ناله ام
فک در میان روی او
دندان عقلم سوی او
پس گردنم سوراخ شد
از درد چون آلاله ام
کتفم به جان آمد مرا
ساعد نهان آمد مرا
شلتوک شصتم پاره شد
مانند دختر خاله ام
قَرنیت پهلویم ببین
پِت را چونان کوهم ببین
پَرپَر زند کنجاله ام
حلقم به نافم بند شد
اَزبان من دربَند شد
قِرقِرپِتَم آغشته شد
چون تسمه ی نقاله ام
بعد از تب اَرزن مرا
یک آرزو ماند مرا
بهتر طبیبی آیدم
درمان کند یکساله ام

 

شعر در وصف خشونت:

شب شد و باز این دلِ خون، جامِه کند جامه ی خون
شب شد و ابلیس مرا، جامه دَرَد وَر بدنم
در پی مردار دَوان، در شب ظلمانیِ جان
جغد فلک تیغ کِشَد، گریه کنم یحتملم
ناله ی شبگیرِ چو نی، وحشت بازار کُنِی
تیغ کشم بر رگ وی، تیر کِشَد بر سُخَنَم
پشت مرا خنجر تو، روی مرا هَنجر تو
هر طرفم گَنجَرِ تو، قاق بود پیروهَنَم
خون به جگر کرده مرا، پرده به در کرده مرا
وحشت از این بیشتر، شَرحه کند زُرتوغَنم
خَنجِ دلم خون کُنَدَش، اشک چو جیحون کُنَدَش
باز به خون آبه یِ دل، نسبت او من پَهَنَم

عبداله رضوی
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
عبداله رضوی